تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker كودكانه

یک ماه تاخیر + یک روز پر بار !!!!

بعد یه ماه تاخیر بالاخره طلسم آپدیت کردن این وبلاگ شکسته شد !!!victory.gif


توی این ماه اتفاقای خوب و بد زیادی افتاده .... فرصت نمیشه توضیح بدم ...

بدهاش رو هم دوست ندارم بگم ...


اما خلاصه می کنم : Reading a Book


رفتیم مشهد ... خواهرم اینا از مکه آمدن .... یه عالمه سوغاتی برای نی نی آوردن


عروسی به خوشی و سلامتی برگزار شد ....


رفتم دکتر ... اجازه سونو نداد ... گفت ماه دیگه هم ممنوعه !!!!hysteric.gif


با دماغ سوخته برگشتیم ولایت ...


هفته بعدش مامان اینا آمدن اینجا که مثلا استراحت کنن و خستگی کارهای عروسی از تنشون در بره ...


اما انقدر اینجا از صبح تا شب مثل مورچه کار کردن Chef و کارای عقب افتاده ما رو انجام دادن که وقتی می خواستن برن روم نشد اصرار کنم بیشتر بمونن !!!


فردای روزی که اونا رفتن به طور غیر منتظره همسری با اصرار منو همراه خواهرش اینا که می خواستن برن مشهد فرستاد تا برم ... چون داداشش اینا هم می خواستن از مکه بیان


ولی دلیل اصلیش این بود که جناب آقای همسر شب قبلش عینک بیچاره منو لِه کرده بود و اینجا هم عینک سازی درست و حسابی نیست و ...


خلاصه بعد 2 روز برگشتم ....


از اون روز هم آقای همسر برای حفظ کانون گرم خانواده !! از من قول گرفته که سریال امپراتور بادها ( جومونگ 2) رو ببیننم connie_caveman-1.gif


- حالا من با همین شماره 1 مشکل دارم و تا حالا یک قسمتش رو درست و حسابی ندیدم !!! - girl_cray.gif


من هم بالاخره امروز تصمیم گرفتم همسر دلخواه و ایده آل شوهرم بشم و خیلی به حرفش گوش کنم !!!


از صبح نشستم و 2 تا سی دی رو دیدم ... دیگه ظهر شده و بود و غذا نداشتیم


برای اولین بار زنگ زدم رستوران غذا آوردن !!!


خلاصه عصر که آقای همسر تشریف آوردن و وقتی اخبار اون روز رو براش گفتم انقدر خوشحال شد   ... مخصوصا اینکه غذا هم از بیرون گرفته بودم  ... اون هم چلوگوشت که عاشقشه !!!  36_1_51.gif



خلاصه .... نتیجه اخلاقی اینه که :


همه مردها مثل هم نیستن - بعضی ها دوست دارن خانومشون توی خونه ، کدبانو باشه و دائم رفت و روب کنه و بشور و بساب  .....


بعضی ها هم مثل همسر بنده ! دوست دارن خانومشون به فوق برنامه بیشتر برسه !!! و از اینکه خانومشون زندگی رو سخت نگیره بیشتر لذت میبرن



اون اول ها برای من مشکل بود ... همه چیز باید تر و تمیز و مرتب ... دائم توی آشپزخونه ....ولی همسری دوست داشت وقتی میاد خونه من به جای اینکه برم به خونه برسم ، بشینم باهاش فیلم ببینم !!!


خلاصه اینکه امروز برای ما روز پرباری بود ....


از برادران کره ای هم که در تلاش هستند که این سریالهای کیلویی را به ما غالب کنن سپاسگذاریم که باعث میشن زندگی ملت شیرین بشه !!!!


آخر هفته انشاله میریم مشهد که اگه خدا بخواد قبل از به دنیا آمدن نی نی یه مسافرت 2 نفر و نصفی بریم شمال ....


این هم یه پست پر بار بعد از یک ماه !!!    





 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت 1:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دارم میرم عروسی .....

سلام دوست جونا ....

دیدین یک ماه از بهار گذشت !!! خیلی کلیشه ایه ولی خیلی زود گذشت .....

  


باز من می خوام برم مشهد و یک عالمه کار دارم ......  

خواهرم و همسرش رفتن مکه و وقتی برگشتن جشن عروسی شون رو می گیرن و میرن خونه خودشون  

برای همین هم من دارم میرم که به عروسی برسم ....  

ولی فقط این نیست ... وقت دکتر هم دارم تا هم از سلامت نی نی مطمئن بشم و هم بفهمم بالاخره این نی نی چیه ؟؟؟  


روز جمعه با عموی همسری رفتیم به کوه و دشت و خیلی خوش گذشت ...

 

 

 چون من نمی تونستم از کوه برم بالا ( البته می تونستم ولی با نی نی صلاح نبود !!!!   ) برای همین با همسری از پایین کوه رو دور زدیم ؛ این هم عکس همراه های ما ! البته تا جایی که میشد زوم کردم روشون !!!!!

 

این نقطه هه هم منم که اون پایین نشستم و اونا تا جایی که می تونستن زوم کردن تا دیده بشم !!!!   

 

 

صورت یه آدم رو می تونین این تو ببینین ؟

 

فعلا همین ... خیلی چیزا می خواستم بنویسم ... اما یادم رفت ! پیر شدم رفت ...

  

اگه تونستم از مشهد هم آپ می کنم وگرنه بـــــــــای بـــــــــای تا وقتی برگردم !!!!!!

 










 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 4:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


!!!!!!!!!!!!!! یه سال جدید !!!!!!!!!!

سلام دوست جونا ....

عید خوش گذشت ؟؟؟


ما که از روز سوم عید از مشهد برگشتیم آخه همسری بیشتر از این نمی تونست بمونه ... منم که خراب خانه و خانواده !!! هرچی اصرار کرد بمون منم نموندم و باهاش برگشتم ...

+

و اینگونه بود که عید امسالمون تموم شد !!!! طبق معمول هر روز صبح همسری میره سرکار و عصر برمی گرده  ....

اینجا هم جایی برای گشت و گذار نداره !!!!

یکی از فامیلاشون با همسری قرار گذاشتن تا بریم آب گرم فردوس ؛ آخه من تا حالا اونجا نرفتم ...

خلاصه وقتی رفتیم شاخ درآوردیم انقدر که جمعیت زیاد بودن و جای راه رفتن نبود ...

پشیمون شدیم و خواستیم برگردیم که گفتن شامِمون رو هم پارک دلگشا بخوریم بعد برگردیم ..

پارک دلگشا یه پارک جنگلی یه که وسط بیابون به چشم میاد !!!!

یه کم که نشستیم پسرا پیشنهاد دادن که بریم مونو ریل ! منم از همه زودتر ...

خلاصه نشستیم و کلی خندیدیم آخه همسری سر پیچها که میرسید از ترس می خواست پیاده بشه ؛و همش از من می پرسید نمی ترسی ؟؟؟ منم هر هر می خندیدم و تند تر میرفتم !!!! اون طفلک هم میترسید و هم جوش من و نی نی رو می زد که طوری نشیم  !!!آخه خیلی ناجور بود ، مخصوصا سمت اون چون سنگین بود پایین هم رفته بود ...


از روز یازدهم هم مامان همسری با داداشش و خانمش امدن اینجا ... 13 هم رفتیم بیرون تاخواستیم ناهار بخوریم بارون شدید شروع شد ما هم به خاطر مسن هایی که همراهمون بودن جمع کردیم و رفتیم خونه خواهرهمسری ...

این هم از سیزده بدر ما !!!!

فرداش هم اون یکی خواهرشوهرم از مکه آمد ....


می بینید که هیچ خبر خاصی نبوده که بیام و بگم ... امیدوارم این یکنواختی زودتر تموم بشه ...


آمدم بگم هستم ...فعلا  همین ...




 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام سال 88 ... خوش آمدی !!!

یه سلام بهاری و یه عالمه تبریک عید برای همه دوست جون ها

این هم انواع گاو به مناسبت سال گاو : گاو خنگ ، گاو فضول ، گاو با مرام ،گاو شکمو

امیدوارم امسال ،سال یه گاو چاق و چله و بامرام باشه و اوضاع همه روبراه بشه

برای من که عید امسال خیلی زود تموم شد ، روز سوم برگشتیم چون از چهارم همسری باید می رفت سرکارش

ولی خوب بود ؛ مختصر و مفید عید دیدنی کردیم و دیگه مجبور نشدیم جاهایی که دوست نداشتیم و همچین واجب هم نبود بریم !!!!


از روزی که رفتم مشهد ؛ چون مامانم درگیر خریدها و کارهای جهیزیه خواهرمه ، برای اینکه دوست نداشتم تنها باشه؛ یا خونه پیشش بودم یا باهم میرفتیم بازار جهاز خرون !!!

یه روز هم دکتر ... یه روز هم سونوگرافی ... و دیگه فرصتی برای خرید نبود و من هم که از خرید روزهای آخر سال بی زارم ، موندم بی لباس !!!

مامانم طفلکی با اون همه کاری که داشت پارچه گرفت و یه مانتو ریون خوشگل برام دوخت ، دوشب قبل عید هم با همسری رفتیم و 3 تا روسری خریدم که فقط یه چیزی خریده باشم ...

این دفعه که برم مشهد کلی خرید می کنم ، آخه عروسی خواهرم هم هست و این ور سال خرید کردن بهتره !!!


واییییییی دوست جوناااااااااااااا

رفتم سونو نی نی رو دیدم ... نی نی فسقلی روز 26 اسفند 11 هفته و 2 روزش بود ، روز اول سال نو سه ماهش تموم شد

اولش استرس داشتم ، انقدر که شنیده بودم که ممکنه قلب تشکیل نشده باشه ! مخصوصا من بیشتر می ترسیدم به خاطر اینکه نه حال تهوع دارم نه هیچ چیز دیگه ای ....

تا اینکه خانوم دکتره شروع به توضیح و تعریف کرد و من توی تلوزیون روبروم میدیم که یه نی نی فسقلی دراز کشیده و داره پاهاشو تو هوا تکون میده ، تازه دستش هم روی صورتش بود ...

راستش فکر می کردم منم مثل بیشتر مامانا وقتی این لحظه رو می بینم گریه م بگیره ، اما از اونجایی که همه کار من با مامانای دیگه فرق داره اصلا هم گریه م نگرفت !! هر چی هم فکر کردم ببینم گریه م میاد یا نه ؟ دیدم نمیاد دیگه !!! انقدر با مامانم ذوق کرده بودیم و منم هرهر می خندیدم و نگاه می کردمش ...

خانوم دکتره گفت تکون خوردن هاش مثل پسرهاست ، ولی مامانم گفت از مامان و بابایی مثل اینا اگه غیر از این باشه بعیده !!! اگه دختر هم باشه همینطوریه !!!!

خلاصه وقتی برگشتیم خونه عکسشو به همه نشون دادم و اون لکه سفید رو که پاهاش هم توی عکس نیفتاده بود رو برای همه تشریح کردم ...



موقع سال تحویل هم خونه مامان اینا بودیم و بعدش رفتیم خونه مامان همسری...

امروز خواهر کوچیکه که تهرانه رفته مشهد ، کاش منم بودم ...



راستییییییییییییی

امروز دومین سالگرد ازدواجمونه 8/1/86

امسال خدا نی نی جونو بهمون هدیه داده و سال دیگه هم انشاله با هم این روزو جشن می گیریم ...


دیگه اینکه خواهرهمسری و چند تا از فک و فامیلشون رفتن مکه و چهاردهم میان ؛ برای همین مامان همسری و داداشش اینا .... میان اینجا و ما تازه شروع کردیم به خونه تکونی !!!!





 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در شنبه 8 فروردین1388 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مهدیه سرخوش!!!!!!!!!!!! ....

تاپیک بهتر و کامل تر و به دردبخور تر از این نتونستم برای توصیف حال الانم پیدا کنم !!!

تصور کنید برنامه ریزی کردید پس فردا بخاید برید شهرتون ( فکر کنید مثل من دور از ولایت هستید )...

همسر عزیز تصمیم می گیرد عموجانش را برای شام دعوت کنید و شما توی رودر بایستی می مانید و ...

این در حالیست که خانه شما مثل چند شنبه بازارها شلوغ و یه چیزی توو مایه های انفجار رو به یاد آدم میاره !!!

حالا شما از صبح تا عصر مثل فرفره دور خودتان می چرخید و یک پایتان توی آشپزخانه و یک پایتان توی اتاقها در حال سر و سامان دادن به اوضاع هستید !!! و سعی دارید امروز رو سمبل کنید تا فردا یه خانه تکانی اساسی داشته باشید !!!!

عصر که همسر عزیزتان از راه میرسد به شما می گوید که برنامه عوض شده و فردا میرویم .... و شما به سمبل کاریتان فکر می کنید و اینکه اگه عمو نوروزی در کار باشد و یهو قرعه سرکشی اش به خانه شما بیفتد حتما شما تا آخر سال بیچاره خواهید شد  !!!!

مهمانی به خیر و خوشی تمام میشود و شما می خواید نفسی تازه کنید که میان عوالم هپروت یهو یادتان می افتد ای دل غافل !!! فردا که برویم تا بعد عید که نیستیم ؛ یعنی عید بدون سفره هفت سین !!!!

و اینجوری میشود که از ساعت 11/5 نصف شب شروع می کنید به تخم مرغ رنگ کردن !!!! و بعد به فکر اجزای سفره هفت سینتان می افتید ....

سیر داریم ... سماق داریم ... سنجد های پارسال هم هست ... سکه هم چند تایی ... سرکه هم هست .... سبزه نداریم !!! چه کار کنیم ؟؟؟ به گلخانه همسری دستبرد می زنیم و یک خوش بر و رویش را سوا می کنیم !!!

سیب سر سفره هفت سین همیشه قرمز بوده ؛ خوب ما که الان فقط سیب زرد داریم !!! تازه خوبهایش را هم مهمانها نوش جان کرده اند و از بین همینها 3 عدد به تعداد خانواده گلچین کرده و به این ترتیب به هر زوری شده سفره هفت سین امسالمان را جور می کنیم ...

ساعت چند شده ؟ 1 نیمه شب یا بامداد! !!!! از سفره هفت سین خوشگل مان چندتایی عکس می گیرم ... بعد هم از خودم و سفره چند تایی عکس کج و کوله می گیرم (همسری خواب است و من تنهایی سال را تحویل کرده ام !!!!! ) و بعد مینشینم و به سرخوشی خودم می خندم ........

ساعت 1/5 بامداد .... خدا خیر بدهد مهمانها را که طفلی ها همه ظرفها را شستند ... اما جمع کردنشان

................................................

ساعت 2 شد و من سرخوش همچنان منتظرم بلکه عکسا آپلود شود ، ولی نمی شود ....

من و نی نی میریم لالا ... اگه سایت آپلود طلبید فردا عکسهارو میذارم

فعلا شب بخیر

.....................................................................................

پ.ن : ساعت 7/5 صبح سه شنبه ؛ هنوز چمدانها بسته نشده !!! تا این عکسها آپلود نشه عمراً

ماهی نخریدیم به جاش این کارتی که خودم درست کردم ....


سفره هفت سین ....


سه تا تخم مرغ رنگی برای من و نی نی و بابایی ...

.............................................................................................

برای مدوسا جون که پرسیده بود کلاس چی میرم : کلاس پیکر تراش چوب - که شامل معرق ،منبت ، مشبک ، صورتک (نیمه برجسته ) و پیکره (سه بعدی ) میشه ...

حالا که همه عوامل دارن همکاری میکنن یه عکس هم بذارم از صورتکی درست کردم ؛ البته هنوز رنگ و لعابش مونده ؛ فعلا همینو داشته باشید تا بعد ....



 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 2:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت