یه سلام بهاری و یه عالمه تبریک عید برای همه دوست جون ها

این هم انواع گاو به مناسبت سال گاو : گاو خنگ ، گاو فضول ، گاو با مرام ،گاو شکمو

امیدوارم امسال ،سال یه گاو چاق و چله و بامرام باشه و اوضاع همه روبراه بشه

برای من که عید امسال خیلی زود تموم شد ، روز سوم برگشتیم چون از چهارم همسری باید می رفت سرکارش

ولی خوب بود ؛ مختصر و مفید عید دیدنی کردیم و دیگه مجبور نشدیم جاهایی که دوست نداشتیم و همچین واجب هم نبود بریم !!!!


از روزی که رفتم مشهد ؛ چون مامانم درگیر خریدها و کارهای جهیزیه خواهرمه ، برای اینکه دوست نداشتم تنها باشه؛ یا خونه پیشش بودم یا باهم میرفتیم بازار جهاز خرون !!!

یه روز هم دکتر ... یه روز هم سونوگرافی ... و دیگه فرصتی برای خرید نبود و من هم که از خرید روزهای آخر سال بی زارم ، موندم بی لباس !!!

مامانم طفلکی با اون همه کاری که داشت پارچه گرفت و یه مانتو ریون خوشگل برام دوخت ، دوشب قبل عید هم با همسری رفتیم و 3 تا روسری خریدم که فقط یه چیزی خریده باشم ...

این دفعه که برم مشهد کلی خرید می کنم ، آخه عروسی خواهرم هم هست و این ور سال خرید کردن بهتره !!!


واییییییی دوست جوناااااااااااااا

رفتم سونو نی نی رو دیدم ... نی نی فسقلی روز 26 اسفند 11 هفته و 2 روزش بود ، روز اول سال نو سه ماهش تموم شد

اولش استرس داشتم ، انقدر که شنیده بودم که ممکنه قلب تشکیل نشده باشه ! مخصوصا من بیشتر می ترسیدم به خاطر اینکه نه حال تهوع دارم نه هیچ چیز دیگه ای ....

تا اینکه خانوم دکتره شروع به توضیح و تعریف کرد و من توی تلوزیون روبروم میدیم که یه نی نی فسقلی دراز کشیده و داره پاهاشو تو هوا تکون میده ، تازه دستش هم روی صورتش بود ...

راستش فکر می کردم منم مثل بیشتر مامانا وقتی این لحظه رو می بینم گریه م بگیره ، اما از اونجایی که همه کار من با مامانای دیگه فرق داره اصلا هم گریه م نگرفت !! هر چی هم فکر کردم ببینم گریه م میاد یا نه ؟ دیدم نمیاد دیگه !!! انقدر با مامانم ذوق کرده بودیم و منم هرهر می خندیدم و نگاه می کردمش ...

خانوم دکتره گفت تکون خوردن هاش مثل پسرهاست ، ولی مامانم گفت از مامان و بابایی مثل اینا اگه غیر از این باشه بعیده !!! اگه دختر هم باشه همینطوریه !!!!

خلاصه وقتی برگشتیم خونه عکسشو به همه نشون دادم و اون لکه سفید رو که پاهاش هم توی عکس نیفتاده بود رو برای همه تشریح کردم ...



موقع سال تحویل هم خونه مامان اینا بودیم و بعدش رفتیم خونه مامان همسری...

امروز خواهر کوچیکه که تهرانه رفته مشهد ، کاش منم بودم ...



راستییییییییییییی

امروز دومین سالگرد ازدواجمونه 8/1/86

امسال خدا نی نی جونو بهمون هدیه داده و سال دیگه هم انشاله با هم این روزو جشن می گیریم ...


دیگه اینکه خواهرهمسری و چند تا از فک و فامیلشون رفتن مکه و چهاردهم میان ؛ برای همین مامان همسری و داداشش اینا .... میان اینجا و ما تازه شروع کردیم به خونه تکونی !!!!





 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در شنبه 8 فروردین1388 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت