سلام دوست جونا ....

عید خوش گذشت ؟؟؟


ما که از روز سوم عید از مشهد برگشتیم آخه همسری بیشتر از این نمی تونست بمونه ... منم که خراب خانه و خانواده !!! هرچی اصرار کرد بمون منم نموندم و باهاش برگشتم ...

+

و اینگونه بود که عید امسالمون تموم شد !!!! طبق معمول هر روز صبح همسری میره سرکار و عصر برمی گرده  ....

اینجا هم جایی برای گشت و گذار نداره !!!!

یکی از فامیلاشون با همسری قرار گذاشتن تا بریم آب گرم فردوس ؛ آخه من تا حالا اونجا نرفتم ...

خلاصه وقتی رفتیم شاخ درآوردیم انقدر که جمعیت زیاد بودن و جای راه رفتن نبود ...

پشیمون شدیم و خواستیم برگردیم که گفتن شامِمون رو هم پارک دلگشا بخوریم بعد برگردیم ..

پارک دلگشا یه پارک جنگلی یه که وسط بیابون به چشم میاد !!!!

یه کم که نشستیم پسرا پیشنهاد دادن که بریم مونو ریل ! منم از همه زودتر ...

خلاصه نشستیم و کلی خندیدیم آخه همسری سر پیچها که میرسید از ترس می خواست پیاده بشه ؛و همش از من می پرسید نمی ترسی ؟؟؟ منم هر هر می خندیدم و تند تر میرفتم !!!! اون طفلک هم میترسید و هم جوش من و نی نی رو می زد که طوری نشیم  !!!آخه خیلی ناجور بود ، مخصوصا سمت اون چون سنگین بود پایین هم رفته بود ...


از روز یازدهم هم مامان همسری با داداشش و خانمش امدن اینجا ... 13 هم رفتیم بیرون تاخواستیم ناهار بخوریم بارون شدید شروع شد ما هم به خاطر مسن هایی که همراهمون بودن جمع کردیم و رفتیم خونه خواهرهمسری ...

این هم از سیزده بدر ما !!!!

فرداش هم اون یکی خواهرشوهرم از مکه آمد ....


می بینید که هیچ خبر خاصی نبوده که بیام و بگم ... امیدوارم این یکنواختی زودتر تموم بشه ...


آمدم بگم هستم ...فعلا  همین ...




 

نوشته شده توسط مهدیه اصفهانی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت